عمریست...
شعری از سروده های دوست عزیزمان آقای وحید فروغ:
عمريست که در سوگ تو دل گوشه نشين است
هر اشک ز هجرت به رخم همچو نگين است
رفتي تو که از دوري تو جان به لب آيد
بيمار شود عاشق و از غصه تب آيد
اين سنگدلي کينه ما را سبب آيد
برگردي و بيني که دلم مونس کين است
من راه ندادم به دلم کينه اي از تو
از صبر بسازم به دل آيينه اي از تو
اي کاش شوم قصه ديرينه اي از تو
اما اجل عشق در اين لحظه کمين است
گويا ز محبت به دلت هيچ اثر نيست
با اهل دل اينگونه نمودن که هنر نيست
با عاشق بيدل سخني گو که امين است
هم صحبت من شو که همراه نگردي
باز آ و ببين با دل غمديده چه کردي
با مرد جفا ديده نگو قصه مردي
اين بار نگو قيمت ديدار همين است
دل مي زند آهنگ وفا يار بيايد
از بهر عيادت سوي بيمار بيايد
درمان غمش عاقبت کار بيايد
ترسم شنوم نيت جانانه نه اين است
آمد ز سفر يار ز شکرش چه حقيرم
باشد که شود باز جوان خاطر پيرم
گر عزم سفر کرد دگر من نپذيرم
اين بار شوم همسفرش گرچه به چين است
روز آمد و شب رفت و سلامي نشيندم
با ديده سخن گفت و کلامي نشنيدم
اگاه فقط حضرت حق من چه کشيدم
اين شيوه نه معمول به عرف و نه به دين است
Vahid Frough
